أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
37
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
اين اعضا فى ذاته مبدأ اين قوى باشد و افاعيل حسى و حركت و افاعيل تغذيه و تنميه و توليد مثل و افاضه آن بسائر اعضاى بدن خواه بنفسه و خواه بعد از فيضان اين قوى به اين اعضا از دل و همچنين بداند در اختلاف دومى كه در ميان اطبا و ميان حكما واقع شده است كه اين اعضا را كه لحم غير حسين باشد و استخوان اين غير ترى باشد كه تصرف كند در امر تغذيه و تنميه و توليد مثل خواه كه از ذات ايشان باشد و خواه كه از كبد در اول كون بايشان فائض شده يا آنكه بسببى ديگر باشد و اين معنى را هم اعتقاد كند كه اين قوى در اين اعضا بمثابه باشد كه اگر سد طريق شود ميان اين اعضا و كبد اين فعل ازين اعضا منقطع نگردد بلكه اگر نزد استخوان و لحم غير حساس غذاى موجود باشد در ان غذا تصرف كنند به قوت غريزى خود بخلاف انسداد عصب كه اگر عصب منسد شود قوت حس و حركت منقطع گردد پس ما دامى كه اين اعضا بمزاج خود باقى باشند ايشان را درين فعل احتياج بمددى از خارج نباشد پس بنابراين مقدمات محقق شد كه اعضا به چهار طريق توانند بود يكى رئيسه دوم مرؤسه سوم رئيس و هم مرؤس چهارم نه رئيس و نه مرؤس اما اعضاى رئيسه عضوى چنداند كه مبدأ قوتى چندانند كه از براى بقاى شخص يا از براى نوع مضطر اليها باشند اما از براى بقاى شخص سه عضو باشند يكى دل كه مبدأ قوت حيوانى بود دوم جگر كه مبدأ قوت طبعى بود و از ان تغذيه و تنميه حاصل شود و توليد مثل همچنانكه از قوت حيوانى حاصل شود و بدن بدان مىگردد و در بدن استعداد قبول حس و حركت پديد آرد سوم دماغ باشد كه آن مبدأ قوت حس و حركت ارادى باشد اما از براى بقاى نوع اين قواى ثلاثه باشد كه مبدأ ايشان دل و جگر و دماغ بود يا چهارمى كه انثيان باشد از براى دو امر يكى ضرورت كه مضطر اليها بود از براى توليد منى و از براى نسل و حفظ آن دوم منفعت از براى افاده تمامى هيأت و مزاج ذكورى و انوثى كه هر دو از عوارض و لوازم ذات حيوانند نه آنكه داخل باشند در نفس حيوانيت حيوان و اعضاى خادمه مر رئيس را و همچنين ديگر بدانكه خادم از براى فعل رئيس دو قسم باشد يكى آنكه مودى باشد و مهيّى ماده را كه رئيس در ان فعل كند و بعد از ان ديگر اعضاى از ان منتفع شوند پس خادم مهيى در خدمت نفع مىرساند رئيس را و خادم مودى خادم بود رئيس را خدمتى بر سبيل اطلاق و خدمت خادم مهيى باشد مقدم بر خدمت خادم مودى همچنانكه خادم مهيى دل ريه باشد و حجاب حاجز كه به قوت جاذبه كه در ريه باشد جذب هوا مىكند از خارج و به قوت دافعه كه در اوست دفع بخار مىكند و اين دو فعل موجب تعديل روح حيوانى مىشود كه بدن به آن روح حى تواند بود بعد از ارسال دل به آن اما رسانيدن اين روح حيوانى از دل بسائر اعضاى بدن كار شرائين باشد كه صفت آن در باب اعضا مذكور شد از آنكه عضويست مجوف پر از دم لطيف و روح حيوانى از دل روئيده است تا آنكه روح را به اعضاى بدن رساند و همچنين خادم مهيى جگر معده باشد كه غذا را كيلوس ساخته بكبد مىرساند و از كبد طبخ يافته و اخلاط اربعه ازو متكون شده از راه عروق وريدى بديگر اعضا مىرود پس فعل معده كه خادم مهى كبد بود مقدم باشد بر فعل كبد كه تكوين اخلاط اربعه باشد و فعل آورده از جگر كه بمنزله فعل شرائين باشد از قلب موخر بود از فعل كبد و همچنين بود حال دماغ در آنكه مهيى او كبد است و عروق آورده و عروق شرائين كه در جوهر دماغ و در شبكه دماغ منتشراند و خادم مودى او اعصاب بود كه قوت حس و حركت را از دماغ باكثر اعضا مىرساند بعضى را بالذات و بعضى را بالعرض و اين سه قوت از براى بقاى شخص بود در بدن اما قوتى كه از براى بقاى نوع باشد از خاص و عام اين سه قوت باشد بر سبيل عموم و رابعى كه از خاص باشد نوع را و آن قوت در انثيان باشد كه احاله خون بمنى مىكند پس انثيان را هم دو خادم بود مهى كه آن عروق آورده و شرائين باشد كه در جرم خصيه منتشراند و از كبد و قلب و دماغ به او متصلاند كه مادهء دم در ان عروق بقوتى كه در ان لحم غددى باشد كه آن را انثيان مىنامند احاله كنند آن را بمنى و از راه احليل بمحيل رسانند پس خادم مودى در انثيان احليل باشد و رگى چند كه از ايشان با حليل متصل باشد كه از افواه آن عروق بطريق وشح و دفق منى با حليل مندفع مىشود و بمحيل مىرساند و در زنان به همين مثابه باشد كه خادم مهى ايشان همان عروق و آورده باشد كه به خصيه متصلاند از جگر و از قلب و دماغ از اعصاب و خادم مهى آن همان عروق باشد كه از انثيان بمحيل مندفع مىسازند و آن عروق را قرن الرحم مىنامند چون در خصيه منى تمام شود از ان بمحيل رسد كه آن محيل رحم باشد